والدین به دنبال کشف چه چیزی هستند ؟

والدین به دنبال کشف چه چیزی هستند ؟
کودکانی به موسسه رویش می آیند که مادرانشان به آنها آموخته اند که شاگرد ممتاز بودن بسیار عالی است یا اینکه شما باید همیشه دیگران را کنار بزنید. چنین کودکانی همیشه از همان ابتدا از اینکه باید نفر اول باشند آگاه هستند. با این حال در موسسه رویش ا ما این را بد تلقی نمی کنیم بلکه به کودکان خاطر نشان می کنیم که همین حالا هم آنها نفر اول هستند. همانطور که بچه ها پیشرفت می کنند لذت واقعی را کشف خواهند کرد که فراتر از اصول رقابت بوده و طبیعتا نفر اول بودنشان در کلاس را فراموش خواهند کرد.
کودکانی به موسسه رویش می آیند که مادرانشان به آنها آموخته اند که شاگرد ممتاز بودن بسیار عالی است یا اینکه شما باید همیشه دیگران را کنار بزنید. چنین کودکانی همیشه از همان ابتدا از اینکه باید نفر اول باشند آگاه هستند. با این حال در موسسه رویش ا ما این را بد تلقی نمی کنیم بلکه به کودکان خاطر نشان می کنیم که همین حالا هم آنها نفر اول هستند.
همانطور که بچه ها پیشرفت می کنند لذت واقعی را کشف خواهند کرد که فراتر از اصول رقابت بوده و طبیعتا نفر اول بودنشان در کلاس را فراموش خواهند کرد.

آنچه پس از آن برای کودک اهمیت خواهد یافت این است که آیا کاری که او انجام می دهد جالب است یا نه. همانطور که بچه ها شروع به لذت بردن از کارها می کنند همدیگر را خواهند پذیرفت. زمانیکه می پذیرند برخی در چیزی استعداد بیشتری دارند و برخی دیگر در چیزهای دیگر مستعد هستند مکالمه بین آنها شروع به پیشرفت می کند.

 

فرض کنیم کودکی پاک کن خود را در خانه جا گذاشته است. در چنین موقعیتی هیچ حسی از قبیل "من بچه خوبی هستم چون پاک کنم را به او قرض می دهم" وجود نخواهد داشت بلکه مکالمه ای این چنینی به وجود خواهد آمد که کودکی زمزمه می کند "اوه پاک کنت را  نیاوردی؟" و سپس پاک کن خود را به او می دهد. ما هر روز این را می بینیم که کودکی که پاک کن را می گیرد می گوید "ممنون" و بعد از استفاده از آن را پس می دهد. در قرض دادن یا قرض گرفتن پاک کن هیچ بیان احساسی وجود ندارد.
من معتقدم این تبدیل به عامل مهمی می شود. در گذشته سیستم ارزش گذاری بر اساس بده و بستان ایجاد شده بود به عبارت دیگر اگر شما با دیگران مهربان بودید آنها نیز در عوض با شما مهربان بودند. با این حال در جامعه آینده مان حتی اینگونه از تفکر بده و بستان نیز به پایان خواهد رسید. من معتقدم به جای این سیستم ما در هر زمان قادر به ایجاد سیستم ارزشی دیگری در گروههای اجتماعی مان خواهیم بود.

احساسات مربوط به نیمکره راست مغز را می توان آزادانه پذیرفت
مثال دیگری ذکر می کنیم: در کلاسم کودکی بود که برای مدت طولانی قربانی زورگیری بود. روزی ما مشغول تندخوانی کردن کتابی نانوشته درباره یکی از نگرانیهایمان بودیم. اغلب موضوعات جالبی را درباره حشرات کمیاب جهان یا داستانهای خصوصی بیان می کردیم اما گاهی اوقات اتفاق می افتاد که مادر یکی از بچه ها بیمار بود و ما این موضوع را برمی گزیدیم. یونگ .ای.ام تصمیم گرفت موضوع خود را زورگیری قرار دهد و شروع به ورق زدن کتاب کرد.
از آنجا که بچه های زیادی این درس را با هم می خواندند کنترل تک تک نتایج ممکن نبود. بنابراین در ابتدا من متوجه بدشانسی او نشدم. ناگهان فهمیدم که سرش را پایین انداخته و بسیار ساکت است. فکر کردم این بسیار عجیب است و از او دلیلش را پرسیدم. او پاسخ داد می خواهم فردا از دوستم عذرخواهی کنم. اما از آنجا که برایش عذرخواهی درباره قربانی شدن کمی عجیب بود از او پرسیدم: چرا معذرت خواهی؟
پاسخ او این بود: تا حالا فکر می کردم چون او از من زورگیری کرده از او متنفرم اما حالا می فهمم که قبل از شروع زورگیری من به او حرف زشتی زده بودم.
خلاصه اینکه او دوستش را عمیقا رنجانده بود و در فکر این بود که چرا چنین حرفی زده بود. پس از آن او فهمید که باید مورد سرزنش قرار گیرد. این مطلب موجب شد او دریابد که باید روز بعد از دوستش معذرت خواهی کند و بگوید تقصیر من بود. از آنجا که دعوا کردن مشکل عاطفی است حتی اگر آن را منطقی بدانیم بسیار سخت است که در رابطه با آن متواضعانه برخورد کنیم.

هنگام انجام تندخوانی کوانتوم ما تنها به تصاویر نگاه نمی کنیم و چیزها را درک نمی کنیم بلکه با ادراکات نیمکره راست درگیر هستیم. عواطف و احساسات عمیق توجه به دیگران از این ادراکات ناشی می شود. این احساسات عمیق متواضعانه پذیرفته می شود. این مطلب اینگونه پایان نمی یابد که بگوییم مشکل آن کودک همان روز پایان یافت. ما فقط بر نتایج دیدن تصاویر آن کتاب یا رنگهایی که هنگام ادامه درسهایمان از آن خارج می شد تمرکز کردیم اما پس از سالها که از انجام این کارها می گذرد آشکارتر می شود که حالت چهره کودکان روشن و روشنتر می شود. تنها می توانم نتیجه بگیرم که باید نوعی تحریک داخلی ترین سطوح آگاهی این کودکان رخ داده باشد.  

نظم در حواس پنجگانه

همانطور که تاکنون دیده ایم گذشت زمان پیوندهای بین خانواده ها را بسیار ضعیف کرده است و نظمی که لازم است تا کودکان به درستی تربیت شوند برای کار ناکافی است. در عین حال ممکن است ساده لوحانه باشد که بگوییم چنین مسئله ای تنها به دلیل زمانه ای است که ما در آن زندگی می کنیم، منظورم این است که حتی در گذشته هم که چنین نظم صحیحی وجود داشت همیشه اینطور نبود که پدر خانواده مستقیما از محل کار به خانه بازگردد و شام را با خانواده باشد. همانند این عصر مدرن موارد بسیاری از دیر به خانه آمدن و صبح زود از خانه خارج شدن وجود داشته است بنابراین لزومی ندارد والدین تمام وقت حاضر باشند تا کودکانشان نظم را به درستی بیاموزند مثلا حتی اگر والدین بر سر میز شام حاضر نیستند می توان محل نشستن پدر را مشخص کرد و ظرف غذای او را روی میز قرار داده و حسی از حضور او بر سر میز ایجاد کرد.

یا اینکه در خانه ای که پدر پس از خوابیدن بچه ها به خانه بازمی گردد اگر صبح روز بعد پیژامه ی او در سبد لباسهای چرک باشد و کودکان آن را ببینند حضور او احساس خواهد شد. ما ممکن است با فرض این مطالب بگوییم که این بزرگ کردن بچه ها از طریق حس بینایی است به عبارت دیگر لازم نیست والدین تمام مدت در کنار بچه ها باشند و اینکه آنها از طریق دیدن تربیت شوند. زمانیکه بچه ها به خانه بازمی گردند و می گویند"من برگشتم" اگر مادرشان را در آشپزخانه ببینند از طریق حواس پنجگانه چیزی را درخواهند یافت.
ممکن است امشب برای شام برنج داشته باشیم یا این عطر خوب برنج چیزی است که آنها می توانند حس کنند. چیزهایی از این قبیل بخشی از تربیت کودکان را شکل می دهد و بنابراین فقط از طریق صحبت کردن نیست که کودکان تربیت می شوند. لازم است کودکان را به عنوان انسان در پایه ای ترین سطح آن درون زندگی روزمره تربیت کنیم.

اگر کاری جالب باشد کودکان آن را انجام خواهند داد   .

اگر محیط سالم باشد و کودکان از تمام فشارهای روحی رها باشند قادر به لذت بردن از هر چیزی خواهند بود. البته این مطلب شامل حضورشان در کلاسهای تعلیم استفاده از نیمکره راست مغز نیز می شود. ممکن است در ابتدا زمانیکه شما قسمتی از یک سیستم رقابتی هستید نفر اول بودن جالب باشد اما بعدها از آن خسته خواهید شد. در آن هنگام دیگر نفر اول بودن را رها کرده و به تصاویر و چگونگی آنها ادامه می دهید.

اگر ما بخواهیم فرزندانمان زندگی پرثمری داشته باشند لازم است بفهمیم که " اگر کاری جالب باشد کودکان آن را انجام خواهند داد". یک مطلب مهم دیگر در ارتباط با آن این است که یک دانشگاه خوب یا یک موقعیت کاری خوب نباید تنها هدف مد نظر باشد. ما دیگر در دوره ای زندگی نمی کنیم که اسمها ارزشمند باشند.
آنچه که از تحمیل ارزش اسامی بر کودکان مهمتر است این است که آنها با حساسیتی زیاد بزرگ شوند تا این حساسیت به آنها در کشف مسیرشان برای پیدا کردن حرفه ای که به دنبال ادامه دادن آن هستند کمک کند. ذهن کودکان هنگام انجام چنین کارهایی فعال خواهد شد و قادر به یافتن کاری خواهد شد که بیشتر علاقه مند به انجام آن هستند و حتی اگر شکست بخورد قادر به تلاش مجدد خواهد بود.
اگر آنها همیشه در زندگی شان به مادر متکی باشند هر اتفاقی که بیفتد از مادرشان راه چاره را خواهند خواست. پس از این باید به چه نوع مدرسه ای بروم یا حالا باید چه کار کنم یا کجا باید یک کار خوب پیدا کنم و غیره. در چنین موقعیتی استقلال داشتن غیرممکن است. بعلاوه زمانیکه تجربه ای از شکست رخ دهد او مسئولیت آن را به عهده نخواهد گرفت و در عوض می گوید "مادر همه اش به خاطر این است که شما گفتید من چه کنم" . هدف نهایی افراد رسیدن به استقلال است. هنگام تربیت کودکان نباید استقلال والدین و کودکان را نادیده بگیریم. بگذارید ببینیم چگونه می توان از همین حالا استقلال را شروع کنیم.

اعتماد را در کودکان ایجاد کنیم

چهار راهنمایی در زندگی روزمره ما وجود دارد که می خواهم به آنها اشاره کنم. اول از همه کاملا فوق العاده است که شما انسان متولد شده اید . درحقیقت از لحاظ ساختار مغز تفاوت بین توانایی یک نابغه و اشخاص عادی چیزی حدود 0/05 درصد است. بنابراین یعنی در وجود هر یک از ما توانایی حیرت انگیزی خلق شده است پس لازم نیست سعی کنیم همانند دیگران باشیم.

انجام کارها طبق معمول آنچه که همیشه انجام می دادید خوب است. از این لحاظ شخصیت منحصر به فرد شما حاصل می شود حتی اگر ساختار ذهنمان را در نظر بگیریم تمام پاسخها در خودمان جمع است. با استفاده از این پیشنهاد و ایمان به حساسیت خودتان قادر به پیشرفت در زندگی خواهید بود. در وضعیت اجتماعی کنونی افراد زیادی وجود دارند که اصلا اعتماد به نفس ندارند به نظر می رسد افراد زیادی توانایی دارند اما به علت فقدان اعتماد به نفس از اتکا به خود عاجزند.
بدون استقلال نمی توانیم مسئولیت پذیر باشیم و حاشیه رفتن را به پایان ببریم. چون من افراد زیادی را می بینم که این مشکلات را دارند می خواهم به آنها کمک کنم تا رشد کنند.

"پاسخ در وجود خودتان است" چیزی است که ما در اینجا به آن اصرار داریم. مثلا اگر از شما پرسیده می شد که آیا خود را دوست دارید یا نه در بیشتر موارد جوابتان "نه" بود. افراد زیادی نیستند که بگویند من واقعا خودم را خیلی دوست دارم، حس دوست داشتن خود قطعا بر اساس حس وجود داشتن است. این حس وجود داشتن از بزرگ شدن آن کودکی ناشی می شود که در درون شما قرار دارد. برای محقق شدن این امر سعی کنید به خودتان به عنوان یک جنین بازگردید و از خود هدفتان را بپرسید و اینکه معنی متولد شدنتان چیست؟

مترجم:سمیه قائمی نسب

 رویش طلایی کوچولوها                               
*****کپی برداری با ذکر منبع بلامانع است*****

لوگو تلگرام مقالات گیف

تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید