ستاره

ستاره
داستان ستاره
به نام خداوندی که قدرت فکرکردن وتخیل رادر ذهن ما قرار داد تا ما با استفاده از قدرت تخیل خود آنچه که برایمان دست یافتنی نیست را تصورکنیم...
از روز قبل قرارگذاشته بودیم که به موقع خود را به محل قرار برسانیم.

زمانی که به آنجا رسیدم دیدم که همه ی بچه ها درحال آماده شدن هستندولباس های مخصوص را می پوشند وهمه خوش حال بودند. من نیز از خوش حالی در پوست خود نمی گنجیدم شروع به پوشیدن لباس مخصوص کردم و از این که تاچنددقیقه ی دیگر با دوستانم در فضا خوا هم بودشادی می کردم.

در این هنگام مسئول سفینه که ما به او مهندس می گفتیم گفت: ((بچه ها سوار شوید.))

ما همگی سوار شده و سفینه پرید و به آسمان رفتیم ازمیان ستاره های زیبا و سیارهای منظومه شمسی گذشتیم واقعا تماشایی بود.

سیاره ی مشتری، ئنپتون، پلوتون و زحل که ازهمه ی  آن ها زیباتر بود را دیدیم حلقه ای طلایی وزیبا دور زحل را فرا گرفته بود.

از کنار خورشید که گذشتیم دلمان می خواست به آن نزدیک شویم ولیکن گرمای زیاد آن مانع از آن شد که به آن نزدیک شویم.

دوستم که خیلی هیجان زده شده بود، دستش را از سفینه بیرون آورد؛ اما دست او از گرمی وحرارت خورشید سوخت وتاول شد بعد از آن تصمیم گرفتیم به کره ی ماه برویم .

سطح کره ی ماه از حفره های زیادی داشت و شبیه به پنیر بود یکی از بچه ها وقتی سطح کره ی ماه را دید به خیال این که می تواند به راحتی تکه ای از آن را جدا کند جلو رفت و با دندانش شروع به گاز زدن کرد؛ اما نتوانست  و دندانش هم شکست.

مشغول نگاه کردن به اطراف بودیم که دیدیم از پشت پستی بلندی های سطح ماه شاخک هایی در حال تکان خوردن هستند؛ وقتی دقت کردیم متوجه شدیم جاندارانی با شاخک هایی بلند و چشمانی از حدقه در آمده که روی کره ی ماه ساکن بودند ما را تماشا وکنترل می کردند.

در همین هنگام چند چیز تیز شبیه تیر به سوی ما پرتاب شد ما همگی ترسیده بودیم هراسان به سوی سفینه دویدیم و سوار آن شدیم آن ها نیز به سفینه هجوم آوردند وبه آن چسبیدند ما شروع به جیغ زدن کردیم درحال جیغ و داد بودیم که دیدیم یکی از آدم فضایی ها  به سفینه ی ما چسبیده است ولی به دلیل سرعت زیادی که سفینه داشت از آن جدا شدو بر روی سطح ماه افتاد.

تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید